تبليغاتX
لب به لب در باتلاق - فقط "کمی تا قسمتی"، فمنیستی
دست و پا نزن! از لحظات باقیمانده لذت ببر...

 

گذشته

پسر : "تو همونی هستی که میخواستم. نمیدونم چطور بهت بگم دوستت دارم! در هیچ موردی کم نداری...تو یه فرشته ی به تمام معنایی، حتی اگه مامان و بابام هم با ازدواجمون مخالفت کنن، من جلوشون وایمیسم...مطمئن باش، بهم اعتماد کن"

دختر (باخوشحالی، با خنده) : "من بدونِ تو میمیرم، تنهام نذار"

 

حال

پسر: "نگرانم! میترسم از دستت بدم. نکنه من لیاقت این همه خوبی تو رو نداشته باشم!؟ من نمیتونم جلوی پدر و مادرم وایسم. دوستت دارم. جدی میگم. ولی ... میدونی چیه؟ اصلا من پول ندارم، سربازی هم که نرفتم، تو اصلا واسه چی باید منو دوس داشته باشی؟ نمیخواد دلت به حالِ من بسوزه. ولی بدون عاشقتم..."

دختر (با صورتی نگران و بغضی در گلو) : "من بدونِ تو میمیرم، تنهام نذار"

 

آینده

پسر: "ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم. میدونی چرا!؟؟ آخه من یه دختر واسه بازی کردن نمیخوام، یه مادر درست و حسابی واسه بچه های آیندم میخوام، بهتره تا دیر نشده از هم جدا شیم"

دختر (با دلی شکسته و چشمانی خیس) : "من بدونِ تو میمیرم، تنهام نذار"


پ.ن شماره یک: یکی به من بگه این وسط "کی مقصره؟"

پ.ن شماره دو: حافظه پاک شدنی نیست. خط خطیش نکن. سعی نکن پاکش کنی. بهتره باهاش بسازی. یا ازش پاک کن بسازی.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط چیک تو چیک